چند قدم بیشتر از من فاصله نداشتند. هر دو به در قطار تکیه داده بودند. آن که کوتاهتر بود، خودش را به آن یکی آویخته بود. و دیگری دستانش را به دور کمر او حلقه کرده بود و تنگ در آغوش میفشرد. گاهی هم لبانش را به گردنش میزد و گازهای کوچکی میگرفت ...
یادم آمد چند ماهی میشود که آغوش گرم هیچ مردی را تجربهنکردهام.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 17:22  توسط سپهر
|
