تبليغاتX
گل شبدر

گل شبدر

پرسید که کی به او سرمی­زنم؟ گفتم هر وقت بخواهد می­روم. خندید و گفت: «بزار دوشنبه بابا بره؛ بعد بیا!»

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 18:2  توسط سپهر  | 

دلم تنگ شده است؛ برای سینه­هایی برآمده و موهایی که پیچ و تاب خورده. دلم تنگ شده برای آغوشی گرم و دست­کشیدن تا ... . برای خیلی چیزها دلم تنگ شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 17:58  توسط سپهر  | 

چند قدم بیشتر از من فاصله نداشتند. هر دو به در قطار تکیه داده بودند. آن که کوتاه­تر بود، خودش را به آن یکی آویخته بود. و دیگری دستانش را به دور کمر او حلقه کرده بود و تنگ در آغوش می­فشرد. گاهی هم لبانش را به گردنش می­زد و گازهای کوچکی می­گرفت ...

یادم آمد چند ماهی می­شود که آغوش گرم هیچ مردی را تجربه­نکرده­ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 17:22  توسط سپهر  | 

«الگوهاي شخصيتي بسياري وجود دارد كه اشخاص را به صورت نوعي (تيپيك) خود در مي آورد؛ مثلاً سياستمداران يا شاعران، دليران يا بزدلان و مردمان عاقل يا مردمان ساده­لوح، خل وضع­ها، الكي خوش­ها، عاشق پيشه­ها، ژيگولوها، معتادها، اواخواهرها، قشري­ها، لاابالي­ها.»

آن چه خوانديد، بخشي از نوشته­ي جمال ميرصادقي در كتاب عناصر داستان­نويسي­ست كه در صفحه­هاي 102 و 103 آمده. اين را آوردم تا نشان­دهم هنوز هم، نخبگان ايراني خطابشان با دگرباشان چگونه است؟ به جاي اواخواهرها مي­توانست واژه­ي ديگري به كار برد.

چندي پيش با دوستانم بودم كه سخن از كسي به ميان آمد. همه بي­استثنا واژه­ي ابنه­اي را براي او كه همجنسگرا بود، به­كاربردند؛ در حالي كه همه بي­استثنا دانشگاه­رفته بودند و برخي البته دانشجوي ارشد.

راه درازي در پيش داريم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 23:55  توسط سپهر  | 

گاهي مي­آيد و كنارم مي­ايستد، به دستانم خيره مي­شود و بعد ايرادهاي كارم را مي­گويد.

گاهي صدايم مي­زند و مي­پرسد كه به كمك نياز دارم يا نه؟

گاهي خرده­مي­گيرد كه چرا بيشتر به كارگاه نمي­روم تا زودتر پيشرفت­كنم؟

هميشه در شستن ظرف­ها كمكم­مي­كند و مي­بينم كه با نگاهش مرا تا در كارگاه بدرقه­مي­كند ... شايد اين، ... . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 1:0  توسط سپهر  | 

داستانم را خواندم. به گمانم استاد راضي بود؛ چرا كه براي نخستين بار اجازه­داد نويسنده تا پايان، داستانش را بخواند، در نشست­هاي قبلي، بارها و بارها خواندن داستان را قطع­مي­كرد و از نوشته ايراد­مي­گرفت. در پايان خواندن داستان هم پيشنهادداد كه گفت­وگو درباره­ي آن را از قوت­هايش آغازكنيم و بعد، فقط چند ايراد جزيي گرفت. در پايان بررسي داستان هم از من خواست كه ايرادها را برطرف­كنم.

خوشحالم، خيلي!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 0:58  توسط سپهر  | 

فردا، بايد داستانم را براي استاد و همكلاسي­ها بخوانم. اين، نخستين تجربه­ي داستان­نويسي­ام نيست، ولي نخستين­باري­ست كه براي كارگاه آموزش داستان­نويسي، داستان مي­نويسم، مي­خواهم آن را براي گروهي بخوانم و بايد به خرده­گيري­هايشان پاسخ­دهم و سپس به گفته­ي استاد اين كلاس با تغيير داستان، قوه­ي داستان­نويسي­ام را ورز بدهم.
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 1:7  توسط سپهر  | 

دو هفته­اي مي­شود كه نظرات وبلاگ منتشر نمي­شوند؛ البته من همه­ي آن­ها را بي­درنگ تأييدمي­كنم؛ اما نمي­دانم چرا منتشر نمي­شوند؟   

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 0:25  توسط سپهر  | 

در دو روز گذشته، توانستم كتاب چشم­اندازهاي جهاني را بخوانم. حميدرضا جلايي­پور، چند سخنراني آنتونی گيدنز در مدرسه­ي اقتصاد و علوم سياسي لندن را به فارسي برگردانده و طرح نو آن را در مجموعه­اي با عنوان چشم­اندازهاي جهاني منتشر كرده است. در بخش چشم­انداز خانواده،‌ گيدنز آينده­ي خانواده در جامعه­ي بشري را بررسي­مي­كند و همين بهانه­اي مي­شود تا به ه م ج ن س گ ر ا ي ي هم بپردازد. خواندن اين فصل برايم خيلي سودمند و راهگشا بود. البته كاش جلايي­پور به جاي واژه­ي ه م ج ن س ­ب ا ز ي، ه م ج ن س ­گ ر ا ي ي را به­كارمي­برد.

در بخشي از اين فصل، در صفحه­هاي 125 و 126 گيدنز مي­گويد: «در ازدواج، در ديگر انواع پيوند ميان دو جنس و البته در رابطة ميان دو همجنس، اينكه شما چه مي­كنيد و چگونه رفتار مي­كنيد، بيشتر بستگي به توافق و گفتگو دارد. ديگر زن بودن و مرد بودن از نظر وظايف و هويت­هايي كه ايجاب مي­كند، معناي روشن و مشخصي ندارد. ... به نظر من مهمترين اتفاق در حال وقوع اين است كه ما ديگر بر اساس آنچه فرهنگ و يا سرنوشت محتوم به ما ديكته مي­كند زندگي نمي­كنيم. ... به بياني فني­تر، شناخت­مان از خود و هويت خود، به صورت پروژه­اي بازانديشانه درآمده است. اين تغيير ... از نظر من بيشتر پديده­اي رهايي­بخش است. نوعي آزادي است؛ آزادي براي پيداكردن و كشف خود ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 20:3  توسط سپهر  | 

از اول اين هفته، دوره­ي آموزشي جواهرسازي شروع شد؛ در اين مدت با ابزارهاي جواهرسازي آشنا شدم و آب­كردن نقره و اره­كردن را يادگرفتم. اگر چه هزينه­ي نام­نويسي خيلي زيادست، اما خيلي خوشحالم كه اين كار را كردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 19:59  توسط سپهر  | 

چند شب پیش، ویژه برنامه­ای از صدای آمریکا درباره­ی ه م ج ن س گ ر ا ی ی پخش شد که به گمانم در این چند ساله، یکی از بهترین برنامه­های این شبکه بود.

پرداختن به این موضوع از جنبه­های مختلف و مطرح­کردن دیدگاه­های چند کارشناس و همچنین گفت­وگو با برخی از دگرباشان ایرانی در داخل و خارج کشور، همه و همه باعث شد تا برنامه، برخلاف بیشتر برنامه­های صدای آمریکا، جذاب باشد.

من از سوی خودم به تهیه­کنندگان آن دست­مریزاد می­گویم و امیدوارم در نبود رسانه­ای دیداری برای دگرباشان ایرانی، باز هم شاهد چنین برنامه­هایی باشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 18:14  توسط سپهر  | 

امروز، روز خوبي بود؛ چون توانستم گامي رو به جلو در زندگي بردارم. شايد به آن چه مي خواهم، نرسم؛ اما دست كم توانستم ترس را كنار بزارم و تن به مبارزه بدهم. حالا دیگر ترسم ريخته و مي توانم بدون ترس باز هم براي مبارزه آماده شوم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:0  توسط سپهر  | 

چند روز میشه که کامپیوترم به هم ریخته، واسه همین نمی­تونم چیزی بنویسم. شرمنده!

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 19:30  توسط سپهر  | 

شاید

خواب گل

پیله را

پروانه کند.

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 3:21  توسط سپهر  | 

دو هفته­ای می­شود که می­روم باشگاه بدنسازی. چند روز پیش، مربی­ام برنامه­ی جدید و البته دشواری داد. از آن روز به بعد، عضله­هایم، از عضله­های سینه گرفته تا بازو و پا دردمی­کند. امروز هم استخر رفتم و بیشتر از دفعه­های قبل شناکردم.

سر شب به هوس دیدن دوباره­ی سینه­های برآمده،‌ باز هم خودم را در آینه وراندازکردم. اوه! ... چه سینه­هایی! چه زود برآمده شدند! یعنی در دو هفته ... ،‌ دوباره نگاه­کردم؛‌ سینه­ی چپم تقریباً دو برابر سینه­ی راستم بود. ... مگر می­شود؟ باز هم نگاه­کردم؛ بله حدسم درست بود. ورم بود،‌ نه برآمدگی و زیبا شدن سینه­هایم.

و حالا ناچارم با یک دست تایپ­کنم و با دست دیگرم، حوله­ی گرم را روی سینه­ام بگیرم تا شاید درد، کمی آرام بگیرد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:54  توسط سپهر  | 

چه خوب که حالا من صدا را می­شناسم و لحن را می­فهمم؛ چه خوب که نگاهم از بازوان تنومند و یا سینه­های ستبر به نگاه و لبخندش می­لغزد. دست­هایش فریبم نمی­دهد و با لبانش هوسی برآورده نمی­شود. هوسم کاویدن چشم­هایش شده و گوش­می­دهم به واژه­ها و دل به آسمانی که برای پرواز به من می­دهد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 0:22  توسط سپهر  | 

آدامس­هایی با طعم توت­فرنگی

پسرک جعبه­ی آدامس­ها را به سوی یکی دیگر از دخترها گرفت و گفت: خانوم تو رو خدا،‌ شما بخرید؛‌ آدامس­هاش خیلی خوبه و بعد روی پای او هم یک بسته آدامس گذاشت. دختر جوان بسته را برداشت و در جعبه گذاشت و با عصبانیت گفت: من که گفتم دارم، چند بار بگم که نمی­خوام. پسرک دست­بردار نبود و این بار بسته­ای را برداشت که روی آن تصویر چند توت­فرنگی بود. گذاشتش روی پای دختر جوان و گفت: از این ببرید، این یکی، از همشون خوشمزه­تره؛ اگه خوشتون نیومد، پول ندید. دختر جوان نگاهی به پسرک انداخت و گفت: پسرجون! من اصلن از این آدامسا خوشم نمیاد.

- همش بسته­ای صد تومنه، اگه سه بسته هم بخوای ببری، دویست تومن میشه. مغازه­ها همینو بسته­ای دویست تومن می­دن، تو رو خدا یه بسته بخر، به خدا مادرم مریضه ...

- فرار کن علی ... اومدن ... بدو.

علی، فریاد را می­شناخت. بدون این که به دور و برش نگاهی بیندازد، بسته­های آدامس را برداشت و پا به فرار گذاشت. یک دستش را زیر جعبه­ی آدامس­ها گرفت و دست دیگرش را روی آن­ها تا مبادا بیفتد. دخترها هاج و واج به پسرک نگاه­می­کردند و چند لحظه بعد، مرد میان­سالی را دیدند که باتون به دست و با سرعت از کنار آن­ها گذشت.

رسید کنار جوی پهن پر از آب،‌ تا پل چند متر بشتر فاصله نداشت، وقت نبود. باید هر چه زودتر خودش را نجات­می­داد. جعبه را محکم­تر در دستانش گرفت. کمی عقب­عقب رفت و بعد از روی جوی آب پرید. پای چپش به برآمدگی دیوار جوی آب خورد و جعبه­ی آدامس­ها از دستش افتاد و بسته­ها ولو شدند روی چمن­ها. نشست و در حالی که نفس­نفس می­زد،‌ نگاهی به مرد باتون به دست در آن سوی جوی آب انداخت که نزدیک­تر و نزدیک­تر می­شد. مچ پای چپش را در میان دست­هایش گرفت و شروع کرد به فشاردادن آن.

- چند بار گفتم که نباید توی پارک چیزی بفروشید، مگه نگفتم قدغنه، چرا دوباره اومدی این جا؟ ها؟ دستش را بالا برد و فریاد زد: بزنم تو سرت.

- ولش کن! چی کارش داری؟

مرد دستش را پایین آورد و به سویی که صدا آمده بود،‌ نگاه­کرد. چند گام آن سوتر، مرد جوانی ایستاده بود و خیره به او نگاه­می­کرد.

- چی کار کرده که می خوای بزنیش؟

- به تو چه؟ تو چی­کاره­ای؟

مرد جوان جلوتر آمد و این بار با صدایی بلندتر گفت: زورت به این بچه رسیده، قدش از باتونت کوچیک­تره، خجالت­نمی­کشی؟

مرد نگاهی به مرد جوان انداخت؛‌ از او بلندتر بود و چهارشانه­تر. یواشکی دور و برش را پایید، هیچ کدام از همکارانش آن نزدیکی­ها نبودند. صدایش را پایین­تر آورد و گفت: پارک رو به گند کشیدن. همه جا رو گرفتن، ... به اسم آدامس، مواد می­فروشن.

پسرک که حالا بیشتر بسته­های آدامس را در جعبه گذاشته بود، با صدایی بلند و بغض­آلود گفت: آقا به خدا دروغه! ما فقط آدامس می­فروشیم. اون ور پارک مواد می­فروشن، من اصلن می­ترسم اون جا برم.

مرد نگاه تندی به پسرک انداخت و گفت: دیگه این دور و بر پیدات نشه و بعد نگاه خشم­آلودی هم به مرد جوان انداخت. باتون را در حلقه­ای که به کمربندش وصل بود، جاسازی­کرد و آهسته از آن جا دور شد.

- خدا خیرت بده آقا! اگه شما نبودی، کتکم می­زد و آدامس­هامو می­برد.

- بسته­ای چند می­فروشی؟

پسرک با خنده گفت: هیچی آقا! قابل شما رو نداره.

- نه! اگه حساب نکنی، برنمی­دارم. بگو قیمتش چنده؟

- بسته­ای صد تومنه، ولی شما پنجاه تومن بدین.

- حالا کدومش خوشمزه­تره؟

- توت­فرنگی­ها آقا! از همشون خوشمزه­ترن.

- باشه! توت­فرنگی شو برمی­دارم

مرد جوان اسکناس صدتومنی را توی جعبه­ها گذاشت و یکی از همان بسته­های آدامس توت­فرنگی را برداشت.

- آقا! همون پنجاه تومن رو بدید، به خدا ضررنمی­کنم.

نگاهی به پسرک انداخت، لبخندی­زد و گفت: بزار باشه. فقط مواظب خودت باش. اگه می­تونی برو یه جای امن­تر تا کسی اذیتت نکنه.

- باشه آقا! چشم!

مرد جوان بسته­ی آدامس را در جیبش گذاشت،‌ کوله­اش را روی دوشش انداخت و از روی شمشادها پرید روی سنگ­فرش­های پارک.

نرسیده به آخر دیوار، برگشت،‌ نگاهی به پسرک انداخت و لبخندزد. پسرک هم لبخندی­زد و دستش را بالا آورد و تکان­داد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 4:1  توسط سپهر  | 

شاید رساله­ی ضیافت افلاطون یکی از بهترین سندهای تاریخی درباره­ی ه­م­ج­ن­س­گ­رای­ی در یونان باستان و رواج این پدیده باشد. این رساله را محمدعلی فروغی یا همان ذکاء­الملک به فارسی برگردانده و محمدابراهیم امینی­فرد، ویراستاری کرده.

فروغی در پیش­گفتار کتاب، به زندگی و آثار افلاطون و به طور کلی زندگی، اندیشه و فلسفه در یونان باستان می­پردازد و در بخشی از آن، گریزی­می­زند به ه­م­ج­ن­س­گ­رای­ی مردمان آن روزگار؛ البته فروغی این پدیده را تقبیح­می­کند.

به گمانم رساله­ی ضیافت افلاطون یا سخن در خصوص عشق، سخن عشق مردان است به مردان در روزگار سقراط و افلاطون.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 23:17  توسط سپهر  | 

داریوش آشوری،‌ زبانشناس، در ویراست دوم فرهنگ علوم انسانی خود (انگلیسی – فارسی)،

برای واژه­ی گ ی، واژه­ی نر- کامه را پیشنهاد داده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 23:17  توسط سپهر  | 

نمی­ترسم؛ دیگر نمی­ترسم.

حالا اگر بپرسند که تو هم ... هستی؟ نمی­ترسم و آرام و شمرده، بی­آن­که خجالت­بکشم، می­گویم من انتخاب­نکرده­ام که شرمنده باشم. حتا اگر انتخاب هم با خودم بود، باز هم خجالت­نمی­کشیدم.

نمی­ترسم؛ دیگر نمی­ترسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 0:38  توسط سپهر  |