پرسید که کی به او سرمیزنم؟ گفتم هر وقت بخواهد میروم. خندید و گفت: «بزار دوشنبه بابا بره؛ بعد بیا!»
دلم تنگ شده است؛ برای سینههایی برآمده و موهایی که پیچ و تاب خورده. دلم تنگ شده برای آغوشی گرم و دستکشیدن تا ... . برای خیلی چیزها دلم تنگ شده است.
چند قدم بیشتر از من فاصله نداشتند. هر دو به در قطار تکیه داده بودند. آن که کوتاهتر بود، خودش را به آن یکی آویخته بود. و دیگری دستانش را به دور کمر او حلقه کرده بود و تنگ در آغوش میفشرد. گاهی هم لبانش را به گردنش میزد و گازهای کوچکی میگرفت ...
یادم آمد چند ماهی میشود که آغوش گرم هیچ مردی را تجربهنکردهام.
«الگوهاي شخصيتي بسياري وجود دارد كه اشخاص را به صورت نوعي (تيپيك) خود در مي آورد؛ مثلاً سياستمداران يا شاعران، دليران يا بزدلان و مردمان عاقل يا مردمان سادهلوح، خل وضعها، الكي خوشها، عاشق پيشهها، ژيگولوها، معتادها، اواخواهرها، قشريها، لااباليها.»
آن چه خوانديد، بخشي از نوشتهي جمال ميرصادقي در كتاب عناصر داستاننويسيست كه در صفحههاي 102 و 103 آمده. اين را آوردم تا نشاندهم هنوز هم، نخبگان ايراني خطابشان با دگرباشان چگونه است؟ به جاي اواخواهرها ميتوانست واژهي ديگري به كار برد.
چندي پيش با دوستانم بودم كه سخن از كسي به ميان آمد. همه بياستثنا واژهي ابنهاي را براي او كه همجنسگرا بود، بهكاربردند؛ در حالي كه همه بياستثنا دانشگاهرفته بودند و برخي البته دانشجوي ارشد.
راه درازي در پيش داريم.
گاهي ميآيد و كنارم ميايستد، به دستانم خيره ميشود و بعد ايرادهاي كارم را ميگويد.
گاهي صدايم ميزند و ميپرسد كه به كمك نياز دارم يا نه؟
گاهي خردهميگيرد كه چرا بيشتر به كارگاه نميروم تا زودتر پيشرفتكنم؟
هميشه در شستن ظرفها كمكمميكند و ميبينم كه با نگاهش مرا تا در كارگاه بدرقهميكند ... شايد اين، ... .
داستانم را خواندم. به گمانم استاد راضي بود؛ چرا كه براي نخستين بار اجازهداد نويسنده تا پايان، داستانش را بخواند، در نشستهاي قبلي، بارها و بارها خواندن داستان را قطعميكرد و از نوشته ايرادميگرفت. در پايان خواندن داستان هم پيشنهادداد كه گفتوگو دربارهي آن را از قوتهايش آغازكنيم و بعد، فقط چند ايراد جزيي گرفت. در پايان بررسي داستان هم از من خواست كه ايرادها را برطرفكنم.
خوشحالم، خيلي!
در دو روز گذشته، توانستم كتاب چشماندازهاي جهاني را بخوانم. حميدرضا جلاييپور، چند سخنراني آنتونی گيدنز در مدرسهي اقتصاد و علوم سياسي لندن را به فارسي برگردانده و طرح نو آن را در مجموعهاي با عنوان چشماندازهاي جهاني منتشر كرده است. در بخش چشمانداز خانواده، گيدنز آيندهي خانواده در جامعهي بشري را بررسيميكند و همين بهانهاي ميشود تا به ه م ج ن س گ ر ا ي ي هم بپردازد. خواندن اين فصل برايم خيلي سودمند و راهگشا بود. البته كاش جلاييپور به جاي واژهي ه م ج ن س ب ا ز ي، ه م ج ن س گ ر ا ي ي را بهكارميبرد.
در بخشي از اين فصل، در صفحههاي 125 و 126 گيدنز ميگويد: «در ازدواج، در ديگر انواع پيوند ميان دو جنس و البته در رابطة ميان دو همجنس، اينكه شما چه ميكنيد و چگونه رفتار ميكنيد، بيشتر بستگي به توافق و گفتگو دارد. ديگر زن بودن و مرد بودن از نظر وظايف و هويتهايي كه ايجاب ميكند، معناي روشن و مشخصي ندارد. ... به نظر من مهمترين اتفاق در حال وقوع اين است كه ما ديگر بر اساس آنچه فرهنگ و يا سرنوشت محتوم به ما ديكته ميكند زندگي نميكنيم. ... به بياني فنيتر، شناختمان از خود و هويت خود، به صورت پروژهاي بازانديشانه درآمده است. اين تغيير ... از نظر من بيشتر پديدهاي رهاييبخش است. نوعي آزادي است؛ آزادي براي پيداكردن و كشف خود ... .»از اول اين هفته، دورهي آموزشي جواهرسازي شروع شد؛ در اين مدت با ابزارهاي جواهرسازي آشنا شدم و آبكردن نقره و ارهكردن را يادگرفتم. اگر چه هزينهي نامنويسي خيلي زيادست، اما خيلي خوشحالم كه اين كار را كردم.
چند شب پیش، ویژه برنامهای از صدای آمریکا دربارهی ه م ج ن س گ ر ا ی ی پخش شد که به گمانم در این چند ساله، یکی از بهترین برنامههای این شبکه بود.
پرداختن به این موضوع از جنبههای مختلف و مطرحکردن دیدگاههای چند کارشناس و همچنین گفتوگو با برخی از دگرباشان ایرانی در داخل و خارج کشور، همه و همه باعث شد تا برنامه، برخلاف بیشتر برنامههای صدای آمریکا، جذاب باشد.
من از سوی خودم به تهیهکنندگان آن دستمریزاد میگویم و امیدوارم در نبود رسانهای دیداری برای دگرباشان ایرانی، باز هم شاهد چنین برنامههایی باشیم.
امروز، روز خوبي بود؛ چون توانستم گامي رو به جلو در زندگي بردارم. شايد به آن چه مي خواهم، نرسم؛ اما دست كم توانستم ترس را كنار بزارم و تن به مبارزه بدهم. حالا دیگر ترسم ريخته و مي توانم بدون ترس باز هم براي مبارزه آماده شوم.
چند روز میشه که کامپیوترم به هم ریخته، واسه همین نمیتونم چیزی بنویسم. شرمنده!
دو هفتهای میشود که میروم باشگاه بدنسازی. چند روز پیش، مربیام برنامهی جدید و البته دشواری داد. از آن روز به بعد، عضلههایم، از عضلههای سینه گرفته تا بازو و پا دردمیکند. امروز هم استخر رفتم و بیشتر از دفعههای قبل شناکردم.
سر شب به هوس دیدن دوبارهی سینههای برآمده، باز هم خودم را در آینه وراندازکردم. اوه! ... چه سینههایی! چه زود برآمده شدند! یعنی در دو هفته ... ، دوباره نگاهکردم؛ سینهی چپم تقریباً دو برابر سینهی راستم بود. ... مگر میشود؟ باز هم نگاهکردم؛ بله حدسم درست بود. ورم بود، نه برآمدگی و زیبا شدن سینههایم.
و حالا ناچارم با یک دست تایپکنم و با دست دیگرم، حولهی گرم را روی سینهام بگیرم تا شاید درد، کمی آرام بگیرد.چه خوب که حالا من صدا را میشناسم و لحن را میفهمم؛ چه خوب که نگاهم از بازوان تنومند و یا سینههای ستبر به نگاه و لبخندش میلغزد. دستهایش فریبم نمیدهد و با لبانش هوسی برآورده نمیشود. هوسم کاویدن چشمهایش شده و گوشمیدهم به واژهها و دل به آسمانی که برای پرواز به من میدهد.
آدامسهایی با طعم توتفرنگی
پسرک جعبهی آدامسها را به سوی یکی دیگر از دخترها گرفت و گفت: خانوم تو رو خدا، شما بخرید؛ آدامسهاش خیلی خوبه و بعد روی پای او هم یک بسته آدامس گذاشت. دختر جوان بسته را برداشت و در جعبه گذاشت و با عصبانیت گفت: من که گفتم دارم، چند بار بگم که نمیخوام. پسرک دستبردار نبود و این بار بستهای را برداشت که روی آن تصویر چند توتفرنگی بود. گذاشتش روی پای دختر جوان و گفت: از این ببرید، این یکی، از همشون خوشمزهتره؛ اگه خوشتون نیومد، پول ندید. دختر جوان نگاهی به پسرک انداخت و گفت: پسرجون! من اصلن از این آدامسا خوشم نمیاد.
- همش بستهای صد تومنه، اگه سه بسته هم بخوای ببری، دویست تومن میشه. مغازهها همینو بستهای دویست تومن میدن، تو رو خدا یه بسته بخر، به خدا مادرم مریضه ...
- فرار کن علی ... اومدن ... بدو.
علی، فریاد را میشناخت. بدون این که به دور و برش نگاهی بیندازد، بستههای آدامس را برداشت و پا به فرار گذاشت. یک دستش را زیر جعبهی آدامسها گرفت و دست دیگرش را روی آنها تا مبادا بیفتد. دخترها هاج و واج به پسرک نگاهمیکردند و چند لحظه بعد، مرد میانسالی را دیدند که باتون به دست و با سرعت از کنار آنها گذشت.
رسید کنار جوی پهن پر از آب، تا پل چند متر بشتر فاصله نداشت، وقت نبود. باید هر چه زودتر خودش را نجاتمیداد. جعبه را محکمتر در دستانش گرفت. کمی عقبعقب رفت و بعد از روی جوی آب پرید. پای چپش به برآمدگی دیوار جوی آب خورد و جعبهی آدامسها از دستش افتاد و بستهها ولو شدند روی چمنها. نشست و در حالی که نفسنفس میزد، نگاهی به مرد باتون به دست در آن سوی جوی آب انداخت که نزدیکتر و نزدیکتر میشد. مچ پای چپش را در میان دستهایش گرفت و شروع کرد به فشاردادن آن.
- چند بار گفتم که نباید توی پارک چیزی بفروشید، مگه نگفتم قدغنه، چرا دوباره اومدی این جا؟ ها؟ دستش را بالا برد و فریاد زد: بزنم تو سرت.
- ولش کن! چی کارش داری؟
مرد دستش را پایین آورد و به سویی که صدا آمده بود، نگاهکرد. چند گام آن سوتر، مرد جوانی ایستاده بود و خیره به او نگاهمیکرد.
- چی کار کرده که می خوای بزنیش؟
- به تو چه؟ تو چیکارهای؟
مرد جوان جلوتر آمد و این بار با صدایی بلندتر گفت: زورت به این بچه رسیده، قدش از باتونت کوچیکتره، خجالتنمیکشی؟
مرد نگاهی به مرد جوان انداخت؛ از او بلندتر بود و چهارشانهتر. یواشکی دور و برش را پایید، هیچ کدام از همکارانش آن نزدیکیها نبودند. صدایش را پایینتر آورد و گفت: پارک رو به گند کشیدن. همه جا رو گرفتن، ... به اسم آدامس، مواد میفروشن.
پسرک که حالا بیشتر بستههای آدامس را در جعبه گذاشته بود، با صدایی بلند و بغضآلود گفت: آقا به خدا دروغه! ما فقط آدامس میفروشیم. اون ور پارک مواد میفروشن، من اصلن میترسم اون جا برم.
مرد نگاه تندی به پسرک انداخت و گفت: دیگه این دور و بر پیدات نشه و بعد نگاه خشمآلودی هم به مرد جوان انداخت. باتون را در حلقهای که به کمربندش وصل بود، جاسازیکرد و آهسته از آن جا دور شد.
- خدا خیرت بده آقا! اگه شما نبودی، کتکم میزد و آدامسهامو میبرد.
- بستهای چند میفروشی؟
پسرک با خنده گفت: هیچی آقا! قابل شما رو نداره.
- نه! اگه حساب نکنی، برنمیدارم. بگو قیمتش چنده؟
- بستهای صد تومنه، ولی شما پنجاه تومن بدین.
- حالا کدومش خوشمزهتره؟
- توتفرنگیها آقا! از همشون خوشمزهترن.
- باشه! توتفرنگی شو برمیدارم
مرد جوان اسکناس صدتومنی را توی جعبهها گذاشت و یکی از همان بستههای آدامس توتفرنگی را برداشت.
- آقا! همون پنجاه تومن رو بدید، به خدا ضررنمیکنم.
نگاهی به پسرک انداخت، لبخندیزد و گفت: بزار باشه. فقط مواظب خودت باش. اگه میتونی برو یه جای امنتر تا کسی اذیتت نکنه.
- باشه آقا! چشم!
مرد جوان بستهی آدامس را در جیبش گذاشت، کولهاش را روی دوشش انداخت و از روی شمشادها پرید روی سنگفرشهای پارک.
نرسیده به آخر دیوار، برگشت، نگاهی به پسرک انداخت و لبخندزد. پسرک هم لبخندیزد و دستش را بالا آورد و تکانداد.
شاید رسالهی ضیافت افلاطون یکی از بهترین سندهای تاریخی دربارهی همجنسگرایی در یونان باستان و رواج این پدیده باشد. این رساله را محمدعلی فروغی یا همان ذکاءالملک به فارسی برگردانده و محمدابراهیم امینیفرد، ویراستاری کرده.
فروغی در پیشگفتار کتاب، به زندگی و آثار افلاطون و به طور کلی زندگی، اندیشه و فلسفه در یونان باستان میپردازد و در بخشی از آن، گریزیمیزند به همجنسگرایی مردمان آن روزگار؛ البته فروغی این پدیده را تقبیحمیکند.
به گمانم رسالهی ضیافت افلاطون یا سخن در خصوص عشق، سخن عشق مردان است به مردان در روزگار سقراط و افلاطون.برای واژهی گ ی، واژهی نر- کامه را پیشنهاد داده است.
نمیترسم؛ دیگر نمیترسم.
حالا اگر بپرسند که تو هم ... هستی؟ نمیترسم و آرام و شمرده، بیآنکه خجالتبکشم، میگویم من انتخابنکردهام که شرمنده باشم. حتا اگر انتخاب هم با خودم بود، باز هم خجالتنمیکشیدم.
نمیترسم؛ دیگر نمیترسم.
